داستان کتاب برگرفته از موی بلند زنان هندوستان بود.کتاب که تمام شد یاد موهای خودم افتادم که روزگاری بلند و پرپشت بود و حال نصف شده است.تا پایان دبیرستان موهایم همیشه زیر چادر پنهان بود.انها را جلوی زنه
دخترها امتحان انشا داشتند.من مراقب امتحانی بودم و به جان کندن انها برای افرینش اثر چشم دوخته بودم.نوشتنشان بیش از یک ساعت طول کشیده بود.انگار جوهر قلمشان خشک شده باشد.صفحه زیردستشان همچنان سفید بود.مو
این جمعه با وجود مبارک بودنش روز خوبی نبود.مادر دوستی که فرسنگها از من دور بود فوت شده بود.فقط توانستم به او تسلیت بگویم.تسلیت گفتنم چه دردی از او دوا میکرد?شرط دوستی ان بود که روز سخت زندگی اش کنارش
سالهاست که از زمستان متنفرم.بااینکه بزرگان در مورد حسن تغییرات فصل و ماه فلسفه ها برایم بافته اند اما نمی توانم زمستان را دوست داشته باشم.امروز هوا انقدرها هم سرد نبود اما من مانتو،پالتو،مقنعه و چادر
وارد مدرسه که شدم بازرس اداره قبل از من انجا بود.رو به روی در کشیک ایستاده بود و ساعت ورود معلمان و دانش اموزان را از فاصله دور رصد میکرد.البته اگر می توانست از ان فاصله معلم و دانش اموز را از هم تشخی